پایگاه خبری روزنامه عطریاس پایگاه خبری روزنامه عطریاس
20 آذر 1397
اجتماعی

مایکل اراکی در آرزوی پزشک شدن

سردبیر مجازی
13 آبان 1397
بازدید: 64
نظرات: 0

گفتگوی عطریاس با 2 کودک کار در خیابان های اراک

مایکل اراکی در آرزوی پزشک شدن

گروه جامعه:شایسته سلامی

پدیده کودکان کار و خیابانی یکی از معضلات گریبانگیر اکثر شهرهای بزرگ در جهان معاصر است، خصوصاً که این پدیده در کلانشهرها نیز بیشتر به چشم می خورد. گسترش این پدیده به حدی است که جوامع توسعه یافته و در حال توسعه را به یک اندازه به خود مشغول کرده است.

پژوهش های انجام شده در این حوزه نشان می دهد که عواملی چون نارسایی نهاده های اجتماعی کننده ای مانند خانواده و مدرسه، فقر اقتصادی، خانواده های کودکان خیابانی و ناتوانی آنها در انطباق با شیوه های زندگی شهرهای بزرگ، آلودگی و آسیب زا بودن محلات حاشیه شهری، فقدان نظارت کافی از سوی سامان های مسئول و الگوهای نادرست کنش متقابل بین شهروندان و کودکان خیابانی، همه دست به دست هم داده اند تا پدیده کودکان کار یا همان کودکان خیابانی کماکان به عنوان مشکلی صعب العبور در بسیاری از شهرهای بزرگ کشور خودنمایی کند.

کلانشهری مانند اراک نیز از قاعده کودکان کار مستثنی نیست و سالها است که با چنین پدیده ای دست و پنجه نرم می کند. عطریاس این بار به سراغ 2 نفر از این کودکان کار خیابان های کلانشهر اراک رفته و اوضاع زندگی شان را از زبان خودشان جویا شده است.

به خاطر اعتیاد پدر دست فروشی می کنم

یک نفر از آنها خود را با نام مستعار علی معرفی می کند. به گفته خودش 15سال سن دارد و یک خواهر 2 و سال و نیمه هم در خانه دارد. می گوید که مادرش خانه دار است و پدرش نیز بیش از 20 است که به دام اعتیاد گرفتار شده و علی رغم آنکه بارها به مراکز ترک اعتیاد مراجعه کرده، هیچگاه نتوانسته است از حصار اعتیاد نجات پیدا کند.

موضوع اعتیاد پدر خانواده تا آنجا پیش رفته است که سلامتی و تندرستی پدر برای علی به یک آرزوی دستنیافتنی تبدیل شده و همیشه در خلوت خود دعا می کند تا بتواند روزگاری پدر را در لباس صحت و سلامت و تندرستی ببیند. به خاطر همین بلای خانمان سوز اعتیاد است که پدرش شغل و درآمدی ندارد و علی برای اینکه بتواند رزق خانواده 4 نفری خود را به دست آورد، به دست فروشی تن داده است.

آن طور که می گوید حدود یک ماه است که به شغل دست فروشی اشتغال دارد و در بساطش انواع لوازم آرایش زنانه گرفته تا جوراب به چشم می خورد. وی بیان می کند که چاره ای به جز دست فروشی ندارد، چرا که اگر بخواهد بر سر کار دیگری حاضر شود باید دائماً دغدغه این موضوع را داشته باشد که صاحب کار حقوق او را به موقع و به صورت کامل پرداخت می کند یا نه؟! برای همین است که می گوید دست فروشی برایم راحت تر است چرا که حداقل هر شب درآمد حاصل از کارم را در دستان خود احساس می کنم و خستگی از تن و جانم به در می رود.

علی اظهار می دارد اگر بتوانم با آرامش خیال به کار کردن و فروختن اجناسم بپردازم به راحتی می توانم خرجی خود و خانواده ام و حتی پدرم را که در دام اعتیاد محبوس مانده دربیاورم، اما بارها مأمورین شهرداری به سراغ من آمده اند و سعی در ضبط اجناس من داشته اند. هر بار که این اتفاق می افتد باید چندین روز متمادی به شهرداری مراجعه کنم تا بتوانم اجناس خود را آزاد کرده و دوباره بر سر شغلم برگردم.

حتی حاضرم اجاره بها پرداخت کنم تا اجازه دهند به کارم ادامه دهم، اما همیشه از جانب مأمورین شهرداری با مشکل مواجه می شوم. مشکل اینجاست که من سرمایه کار از خودم ندارم و تمامی این اجناس را از مغازه ای در پاساژ ملت واقع در گذر اول بازار سرپوشیده با ضمانت یکی از همسایگان منزلمان به صورت امانی می آورم و هر شب بعد از اتمام کارم برای تسویه حساب روزانه باید به سراغ صاحب اجناس بروم و حساب آن روز خود را تحویل دهم.

آن طور که علی می گوید تحت حمایت اداره کل بهزیستی استان مرکزی هستند اما در تمام طول سال تنها 2 بار و هر بار نهایتاً تا 200 هزار تومان مستمری از سوی بهزیستی به خانواده اش پرداخت می شود که قاعدتاً این مبلغ نمی تواند کفاف زندگی آنها را دهد. علی می افزاید که تنها شانسی که آورده اند این است که در منزل مادربزرگ خود زندگی می کنند و از هزینه های دیگری مانند پول پیش و اجاره بهای خانه در امان مانده اند.

علی می گوید که در حال حاضر در پایه نهم مقطع دبیرستان دوره اول علامه طباطبایی واقع در خیابان جهانگیری به تحصیل اشتغال دارد و در ساعاتی که مخالف حضور در مدرسه است به خیابان می آید تا بتواند بساط رزق و روزی خود را پهن کرده و شب هنگام نانی بر سر سفره ای ببرد که سالها است آه سرد از نهاد آن بر می خیزد و حسرت گرم بودن را با خود به همراه دارد.

آنطور که عنوان می کند شب ها بعد از آنکه کارش به اتمام می رسد، به خانه می رود و در نیمه های شب علی رغم خستگی که بر تن دارد شروع به درس خواندن می کند تا فردا با علم کامل در کلاس های درس حاضر شود.

وی همچنین در صحبت هایش ادامه می دهد که تا حاضر است تنها تا مقطع دیپلم به تحصیل ادامه بدهد و بعد از اخذ مدرک دیپلم می خواهد وارد بازار کار شود. می گوید که علاقه ای به ادامه تحصیل در دانشگاه ندارد و می خواهد که در مقطع دبیرستان دوره دوم به هنرستان رفته و در رشته تأسیسات ادامه تحصیل دهد و بعد از آنکه مدرک خود را در این رشته گرفت به کار در همین زمینه بپردازد.

اگر مخارجم تأمین شود می خواهم ادامه تحصیل بدهم 

این یکی خود را مایکل معرفی می کند، گویا به نام های خارجی علاقه بیشتری نشان می دهد و برای همین است که چنین نامی را به عنوان اسم مستعار برای خود برگزیده است.

می گوید که در خانواده مجموعاً 4 فرزند هستند و به اتفاق پدر و مادر خود یک خانواده 6 نفری را تشکیل می دهند. برادر بزرگترش سالها است که به عنوان مدافع حرم سالها است که به سوریه رفته اما گویا قرار است به زودی به زادگاه خود برگردد. خواهرانش نیز از وی بزرگتر هستند که یکی از آنها به خانه بخت رفته و یکی دیگر نیز در خانه پدر همراه و همپای مادر به کار خیاطی مشغول هستند، اما درآمدشان به مقداری نیست که بتوانند چرخ زندگی را بچرخانند. مایکل اظهار می کند که پدرش مقنی است و به عنوان کارگر فصلی مشغول به کار است. مقنی بودن پدر باعث شده تا نتواند در تمامی روزهای سال شغل ثابتی داشته باشد و رزق و روزی خانواده را تأمین کند.

برای همین است که مایکل که عنوان فرزند آخر خانواده را با خود یدک می کشد مجبور به کار کردن در خیابان های این شهر و دست فروشی است. مایکل تنها یک جعبه آدامس در دست دارد و با نگاه های ملتمسانه منتظر است تا از میان این همه عابرین پیاده بالاخره یک نفر حاضر شود یک بسته از آدامس های داخل جعبه را از وی بخرد و او از این فروش راضی شود و این امید در دلش جریان پیدا کند که تا آخرشب می تواند تمامی بسته های آدامس داخل جعبه را به فروش برساند و شب هنگام با دستان پر به خانه برگردد.

مایکل می گوید که سال گذشته در کلاس هفتم مقطع دبیرستان دوره اول درس می خوانده، اما از نیمه های سال تحصیلی درس و مدرسه را رها کرده تا بتواند کار کند و کمک خرج خانواده اش باشد.

آن طور که عنوان می کند امسال نیز که باید در کلاس هشتم مقطع دبیرستان دوره اول حضور پیدا می کرده، اصلاً در مدرسه ثبت نام نکرده است و به خاطر شرایط کاری و امرار معاش در حال حاضر قصد ادامه تحصیل ندارد. وی در ادامه صحبت هایش می افزاید که اگر یک شخص و یا یک نهاد حمایتی پیدا شود که او را از لحاظ مالی و تأمین مخارج تحصیل حمایت کند، آرزو دارد که درسش را ادامه دهد.

حتی آرزو می کند که یک روز بتواند پزشک شود و به جامعه خویش خدمت کند. اما بدون تأمین منابع مالی و مخارج تحصیل این آرزو را بسیار دور می بیند. مایکل ادامه می دهد که خانواده اش اصرار دارند او ادامه تحصیل بدهد، اما با وضع تأمین معیشتی که دارند، در حال حاضر چنین امری امکان پذیر نیست. مایکل همچنین می گوید که دلش می خواهد در یک مدرسه شبانه روزی درس بخواند. هنگامی که علت را از او جویا شدم در پاسخ گفت که در خانه به خاطر مشکلات فراوانی که وجود دارد نمی توانم روی درس خواندن تمرکز کنم، اما ادامه تحصیل در یک مدرسه شبانه روزی این امکان را به من می دهد که در کنار سایر دانش آموزان به راحتی درس بخوانم و با رقابت پذیری از سوی آنها بتوانم در درس هایم پیشرفت کنم. حتی می توانم اشکالات درسی را که دارم از سایر همکلاسی هایم جویا شوم و به نحو احسنت درس بخوانم.

سردبیر مجازی
روزنامه نگار

ارسال نظر

پست الکترونیک شما منتشر نخواهد شد.

قوانین ارسال نظر
  1. نظرات خود را با حروف فارسی تایپ کنید.
  2. نظرات حاوی مطالب کذب، توهین یا بی‌احترامی به اشخاص، قومیت‌ها، عقاید دیگران، موارد مغایر با قوانین کشور منتشر نمی‌شود.
  3. نظرات بعد از ویرایش ارسال می‌شود.
*
*