پایگاه خبری روزنامه عطریاس پایگاه خبری روزنامه عطریاس
۲۸ آبان ۱۳۹۸
داستان رفتن سمیه
اجتماعی

داستان رفتن سمیه

Virtual editor
14 آبان 1398
بازدید: 124
نظرات: 0

گفتگوی عطریاس با زنی که برای امرارمعاش در یکی از چهارراه های اراک دستفروشی می کند

داستان رفتن سمیه

 

شایسته سلامی، گروه جامعه

سمیه یک زن 37 ساله است که بنا به جبر روزگار در یکی از چهار راه های شهر اراک اقدام به دستفروشی می کند. سمیه سال 1380 ازدواج کرده و حاصل این ازدواج یک پسر 16 ساله و یک دختر 13 ساله است. او می گوید تنها کسانی که برایش مهم هستند فرزندانش هستند. آنچه در ادامه می آید بخشی از زندگی سمیه است.

ازدواج با همسرم از سر لج و لجبازی با خانواده ام بود. قبل از اینکه با همسرم ازدواج کنم، شخصی را دوست داشتم و پدرم به علت آنکه این فرد پدر خود را از دست داده بود؛  شغلش خیاط بود و پشتوانه ای نداشت با ازدواجمان مخالفت کرد.مدتی بعد با همسرم آشنا شدم و با وی ازدواج کردم

دایی من شهید شده است؛ خانواده همسرم نیز به علت آنکه فرزند پسر دیگری از آنها که  برادر همسرم بود، شهید شده بود، خانواده شهید محسوب می شدند. مزاردایی من و شهید خانواده همسرم در کنار یکدیگر قرار داشت، هنگامی که بر سر مزار می رفتیم باب آشنایی دو خانواده آغاز شد و من و همسرم از طریق این آشنایی با یکدیگر ازدواج کردیم. همسرم در زمان آشنایی پرسنل ایرالکو بود و تنها دلیلی که با وی ازدواج کردم این بود که به قول پدرم هم شغل مناسبی داشت و هم پدر وی در قید حیات است. به این بهانه و از سر لجبازی با پدرم با ایشان ازدواج کردم.

بعد از ازدواج متوجه شدم که از نظر فرهنگی و طبقاتی تفاوت های بسیاری با همسرم دارم. همچنین همسرم دست بزن داشت و بر سر مسائل گوناگون من را تنبیه بدنی می کرد. زمانی که وارد زندگی مشترک شدیم خانواده ام و به خصوص پدرم متوجه شدند که هیچگونه نقطه اشتراکی بین من و همسرم وجود ندارد. حتی پدرم قبل از ازدواج از دست بزن و کتک زدن های همسرم اطلاعی نداشت. اما زمانی که بعد از ازدواج متوجه شد هم اختلاف فرهنگی و طبقاتی با همسرم دارم و هم وی دست بزن دارد، اصرار داشت که من از همسرم جدا شوم و طلاق بگیرم. از سویی دیگر در همان سال های ابتدایی ازدواج، صاحب فرزند شدیم و اولین فرزندمان که پسرم است به دنیا آمد و 3 سال بعد دخترم نیز پا به دنیا گذاشت.

با به دنیا آمدن فرزندانمان، من به شدت به همسرم وابسته شدم و هر روز بیشتر از روز قبل این وابستگی بیشتر می شد. موضوع اینجاست که او فکر می کرد با تمام کتک ها و فحاشی هایی که می کند، به علت آنکه وابستگی بسیاری به وی دارم، هرگز تن به رفتن و جدایی نمی دهم و از زندگی وی بیرون نخواهم رفت.

مسئله دیگری که در میان بود این بود که خانواده او دخالت های بسیاری در زندگیمان می کردند و سعی می کردند اختیارش را در دست بگیرند.

خانواده اش بسیار خسیس بود و با توجه به اینکه همسرم درآمد مالی خوبی داشت، سعی می کردند که مدیریت مالی او را در دست بگیرند؛  راضی نبودند که  یک سری از هزینه ها را برای من و فرزندانم انجام دهد و مرتباً سعی می کردند جلوی برخی از هزینه هایش  برای من و فرزندانم را بگیرند. یکی از دلایلی که باعث شد اخلاق و رفتارش تغییر کند، محبت های بیش از حد  و اندازه ام  به وی بود. زمانی که اشتباهاتش را می دیدم، به جای آنکه چشم پوشی کنم، سعی می کردم که این اشتباهات را تصحیح کند. در ابتدا رفتار خوبی داشت، اما محبت های بسیار زیاد م از یک سو و سعی م برای دور کردن وی از خانواده اش ، باعث شد که اخلاق و رفتار وی تغییر کند.

او درآمد مالی خوبی داشت، اما بیش از اندازه ولخرج بود و همین امر باعث می شد که پس انداز مالی چندانی نداشته باشد. یکی از مسائلی که باعث شد میا نمان اختلافات بسیاری رخ دهد، این بود که سعی می کردم او  را قانع کنم که بر روی درآمد مالی خود مدیریت داشته باشد و تمامی درآمدهای خود را بی هوا و بدون اصول هزینه نکند و برنامه ریزی مالی برای درآمدهای خود داشته باشد. حتی زمانی که پدرش فوت کرد، علیرغم اینکه برادرش  شغل و درآمد بسیار خوبی داشت سهم الارث خود را به برادرش بخشید .

تمامی این اتفاقات یک طرف، اما مشکل اساسی از آنجایی آغاز شد که حدود 4 سال پیش  ماشین خود را به یکی از همکارانش امانت داد و همکار ش با ماشین اقدام به سرقت مس از شرکت ایرالکو کرد. همسرم در دادگاه توانست اثبات کند که ماشین خود را به همکارش که سرقت کرده، امانت داده است اما با این حال مشارکت در سرقت به عنوان جرم وی در دادگاه محسوب شد. همکارش با این ترفند که می خواهد به مسافرت برود ماشین را  امانت گرفته بود اما اقدام به سرقت کرد.

با این اتفاق او حدود 3 سال و نیم به زندان افتاد. با تمام اتفاقات افتاده و علیرغم اینکه نتوانستیم بی گناهی اش را در دادگاه ثابت کنیم، توانستم با تلاش های بسیار، رضایت مسئولین شرکت ایرالکو را جلب نمایم. پس از مدتی که همسرم در زندان به سر می برد، توانست وارد بخش کشت و صنعت بشود. فرایند کشت و صنعت به گونه ای بود که رأی باز و یا همان رأی آزاد به وی تعلق گرفت و باید هر روز ساعت 7 صبح خود را به زندان معرفی می کرد و ساعت 3 بعدازظهر می توانست به خانه برگردد. در مدت ساعاتی که خود را به زندان معرفی می کرد با ارائه فیش و سند به عنوان ضمانت به کارهای کشاورزی مشغول می شد و بعد از پایان ساعت کاری به خانه برمی گشت.

زمانی که این اتفاقات افتاد مجبور شدم برای اجاره نشینی و داشتن سرپناه برای خودم و فرزندانم قولنامه خانه اجاره ای را به نام خودم ثبت کنم. زمانی که صاحبخانه متوجه شد همسرم نیست و مجبور هستم تمامی مسائل مربوط به خانه و خانواده ام را خودم بر دوش بکشم، علیرغم اینکه قولنامه را به عنوان صاحبخانه به نام خودش ثبت کرده بود، مدعی شد که خانه متعلق به پسرش است و باید هر ماه اجاره ها را به حساب پسر صاحبخانه واریز کنم. تمامی اجاره هایی را که به حساب پسر صاحبخانه واریز کردم و فیش های واریزی را نگه داشتم. زمانی که خواستم خانه را به صاحبخانه بازپس دهم و به وی گفتم می خواهم به جای دیگری بروم، حدود 2 ماه من و فرزندانم را اذیت کرد و مدعی شد که اجاره بهایی نداده ام و قولنامه به نام صاحبخانه است بنابراین تمامی مبالغی که به حساب پسرش واریز شده، مبالغی بوده که پسرش به همسرم قرض داده و من ماهیانه این مبالغ را به پسرش پس داده ام. همین امر باعث شد که نتوانم چیزی را در دادگاه ثابت کنم و تمامی این هزینه ها را از دست بدهم. صاحبخانه تمامی وسایل خانه  ام را به عنوان گرویی پیش خود نگه داشت تا دوباره اجاره ها را به وی پرداخت کنم. زمانی که وسایل خانه ام را با حکم دادگاه پلمپ کرد، لیست کاملی از وسایل به من تحویل نداد و پس از مدتی که برای تحویل  وسایلم رفتم، هیچکدام سر جایشان نبودند. تمامی وسایل را صاحبخانه برداشته بود. از صاحبخانه شکایت کردم اما متأسفانه نتوانستم در دادگاه ادعایم را اثبات کنم.

با این اتفاقات به همراه فرزندانم حدود 4 ماه در مسافرخانه زندگی کردیم. در این مدت به نهادها و مراجع بسیاری از جمله استانداری، فرمانداری، شهرداری و کمیته امداد مراجعه کردم تا بالاخره با مشارکت کمیته امداد و دفتر امام جمعه توانستم 5 میلیون تومان وام دریافت کنم.

مدت ها سر چهارراه دستفروشی می کردم تا اینکه توانستم 5 میلیون تومان دیگر مهیا کرده و خانه ای را به عنوان سرپناه برای خودم و فرزندانم اجاره کنم.

در حال حاضر همسرم حدود یک سال است که از زندان آزاد شده و در کنار من و فرزندانم است. اما هنوز هم مجبور به کار کردن هستم تا بتواند شغل مناسبی پیدا کند.

خواسته ای که دارم این است که نهادهای مدنی پس از آزاد شدن یک زندانی وی را در جامعه به حال خود واگذار نکنند و از او حمایت کنند تا زندگی را از سر بگیرد

Virtual editor
روزنامه نگار

ارسال نظر

پست الکترونیک شما منتشر نخواهد شد.

قوانین ارسال نظر
  1. نظرات خود را با حروف فارسی تایپ کنید.
  2. نظرات حاوی مطالب کذب، توهین یا بی‌احترامی به اشخاص، قومیت‌ها، عقاید دیگران، موارد مغایر با قوانین کشور منتشر نمی‌شود.
  3. نظرات بعد از ویرایش ارسال می‌شود.
*
*